۲۵ سال قبل، جوانکی بودم که تازه پایش به دانشگاه باز شده بود. فضای دانشکده و تکاپوی دانشجوهای دوران اصلاحات در حوزههای مختلف فرهنگی و هنری، مانند سینما، تئاتر و از همه مهمتر ادبیات، برایم بهکل غریب بود.
اوایل، همیشه با خودم فکر میکردم یک دانشجوی علوم اجتماعی چرا باید تئاتر کار کند یا چرا باید داستان بنویسد؟ مگر اینها کار دانشجویان هنر نیست؟ پس تقسیم کاری که آدام اسمیت به خاطر آن یقه میدرید، چه میشود؟
رفتهرفته متوجه شدم تمام آثار فرهنگی و هنری بزرگ، سرشار از مفاهیم اجتماعی و سیاسی هستند و اساساً بدون خوانش آنها، نمیتوان در وادی جامعهشناسی و ارتباطات قدم گذاشت. سر کلاسهایی مانند جامعهشناسی هنر و سینما، نقد فیلم، فتوژورنالیسم و... که نشستم، دیگر موضوع برایم حل شده بود و انبوه نشریات دانشجویی در حوزه ادبیات که اشعار و داستانهای دانشجویان جامعهشناسی را منتشر میکردند، جای شبههای باقی نمیگذاشت.
خاطرم هست که یک دانشجوی کرد در همان ایام شعر سپید میگفت و برای من که چندی در دوران قبل از دانشگاه، عروض و قافیه خوانده بودم، عجیب و البته مضحک به نظر میرسید. بندهخدا فکر میکرد چیزی میدانم. هر شب با شور و شوق به اتاق ما میآمد و آخرین سرودهاش را میخواند. تازه انتظار داشت نقد کنم و نظر بدهم.
یک شب بخشی از شعرش را با واژههایی مثل «داس دست» و «کشتزار مو» و اینجور چیزها خواند و نظر خواست. واقعاً نمیفهمیدم. گیج بودم. در شرایطی قرار گرفته بودم که نه میتوانستم نظر بدهم و نه دوست داشتم یک آدم خنگ ناآشنا به ادبیات مدرن به نظر برسم.
«داس» و «کشتزار» میتوانستند یک ربطی به هم داشته باشند، اما واقعاً ربط دادن آنها با «دست» و «مو»، نه از عهده من و نه از عهده بزرگترین فلاسفه هرمنوتیک هم خارج بود.
من فقط میدانستم که خیام بعد از اینکه از یک کوزه آب خورد، نگاهی به دسته آن کرد و گفت:
این دسته که بر گردن او میبینی
دستی است که بر گردن یاری بودهست
وقتی توضیح داد، تازه متوجه شدم در خیال شاعرانه خود، دستش که شکل «داس» به خود گرفته، دور گردن یار حلقه زده و با «کشتزار موهای» طرف ور میرود. به قول بچههای امروزی، قضیه خیلی دارک شده بود.
این حس عقب ماندن از قافله باعث شد فردای آن روز یک دفترچه ۱۰۰ برگ خریدم و در عرض چند روز کل آن را با اشعارم سیاه کردم. همهچیزی در آن پیدا میشد؛ غزل، قصیده، مثنوی و حتی رباعی.
حساب کردم اگر همینطوری پیش بروم، تا پایان عمرم به اندازه تمام شاعران مرده و زنده و ایرانی و خارجی شعر خواهم داشت. تنها مشکلی که وجود داشت این بود که من اشعارم را از چپ به راست مینوشتم. یعنی اول هفتهشت تا کلمه همقافیه مثل باران، یاران، آسان، جانان و... پیدا میکردم و در سمت چپ کاغذ فهرست میکردم؛ بعد سعی میکردم برای هرکدام یک بیت بسرایم.
خوب که فکر میکنم، میبینم خیلی از شاعرانی که همین الان اسمورسمی دارند هم اینطوری کار میکنند. مثل آن شاعر همشهری که به خود من میگفت در مسیر تهران به زنجان، ۴۰۰ بیت شعر در اتوبوس سروده است. مدیونید اگر فکر کنید کار آسانی است.
مثل یک کارخانه سهشیفته که کالایی مثل دمپایی پلاستیکی را در تیراژ بالا تولید کند، شعر میساختم. مقرری دریافتی از شهرستان دیگر کفاف تأمین دفتر ۱۰۰ برگ را نمیداد. تا جایی که در فانتزیهای ذهنیام قصد داشتم وقتی خبرنگاران در حالی که ازدحام کرده و همدیگر را هل میدهند تا از من سؤالی بپرسند، در پاسخ به این سؤال که «در راه اعتلای ادبیات ایران با چه مشکلاتی دستوپنجه نرم کردی؟»، به موضوع دفترهای ۱۰۰ برگ اشاره کنم.
قدری که جلوتر رفتم، فهمیدم که شاعر شدن، بهجز ردیف کردن کلمات، به چیز دیگری که نمیدانم چیست، نیاز دارد. شما بگو غریزه، جنم، حس، یک خصیصه مادرزادی، یک نعمت خدادادی و شاید یک ژن مرغوب. هرچه بود، من نداشتم.
مثل خیلی از چیزهای دیگر، واقعیت آن روی خود را خیلی زود نشان داد و متوجه شدم که اینکاره نیستم. لذا در یک مراسم نمادین تکنفره، همه آن دفترچهها را آتش زدم و جامعه ادبی دنیا را در حسرت خواندن اشعارم گذاشتم.
این تجربه تمام شد، ولی سالها به این فکر میکردم که واقعاً وجه تمایز حسین منزوی با دیگران در چیست؟ چرا حافظ و سعدی و مولانا و خیلی از مشاهیر ادبی دنیا، هنوز پس از قرنها میدرخشند و تمام نمیشوند؟
این دغدغه ذهنی را تا همین چند روز پیش که دیداری با یکی از شاعران زنجانی داشتم، با خود حمل کردم. این دوست عزیز که از استادان ادبیات مدارس زنجان است، از زبان هوشنگ ابتهاج خاطرهای از استاد شهریار تعریف کرد که جایی نخوانده بودم و طبیعتاً نمیتوانم درباره صحتوسقم آن نظری داشته باشم.
گویا ابتهاج برای انجام کاری، ساعتی شهریار را در خانه تنها گذاشته و بیرون میرود. وقتی برمیگردد، شهریار تندی میکند که چرا تنهایم گذاشتی؟ کم مانده بود بمیرم و از این حرفها.
حالا ماجرا چه بود؟ شهریاری که در تمام عمر خود دریا را ندیده بود، در تنهایی خود شروع به سرودن شعری کرده و در آن اشارهای هم به دریا میکند و در عوالم شاعرانه خود، از ساحل فاصله میگیرد. تخیل شاعر بهقدری قدرتمند بوده که گویا حالت خفگی و غرقشدگی واقعی پیدا میکند. کجا؟ روی همان تشکی که در اتاقش پهن بود و روی آن مینشست و چای میخورد و...
شاید جواب سؤال ۲۵ ساله من در همین نکته نهفته باشد. شاعر در کنار خیلی چیزها، مانند سواد و انباشت واژگانی و اشراف به محیط پیرامونی و زاویه دید نامتعارف و... باید مرز خیال و واقعیت را جابهجا کند تا ماندگار شود.
۲۷ شهریور، روز شعر و ادب فارسی و بزرگداشت استاد سید محمدحسین شهریار گرامی باد.
جعفر محمدی – مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان زنجان
کلمات کلیدی:
شهریار، روز شعر و ادب فارسی، جعفر محمدی، زنجان
روزی که شهریار غرق شد
یادداشتی از جعفر محمدی، مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان زنجان، درباره تجربههای شخصی او از شعر و ادبیات و خاطرهای نقلشده از هوشنگ ابتهاج درباره قدرت خیال شاعرانه استاد شهریار به مناسبت روز شعر و ادب فارسی.