شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۵

تذکره سینما؛ از آپارات دست‌ساز تا پرده نقره‌ای

نویسنده: مهدی ریاحی | انتشار:

به مناسبت روز ملی سینما، خاطره‌نوشته‌ای از آقای مهدی ریاحی؛ خاطره‌ای که از یک خانه قدیمی، چند پیت حلبی و تخته‌های چوبی آغاز می‌شود و به نخستین تجربه تماشای فیلم در سالن سینما می‌رسد. نویسنده از تماشای یک داستان مصور در خانه پدربزرگ تا نخستین حضور در سالن سینما و گریه برای سرنوشت قهرمان فیلمی با بازی نعمت‌الله آغاسی می‌گوید.

تذکره سینما؛ از آپارات دست‌ساز تا پرده نقره‌ای - فرهنگ و هنر
تذکره سینما ۱

عصر تابستان بود و همه در خانه پدربزرگ جمع بودیم. آن خانه بزرگ و یک دوجین بچه و نوه، امکان اجرای خیلی از بازی‌ها را برایمان فراهم می‌کرد؛ از «بوجاق‌بوجاق» در تالار گرفته تا «هفت‌سنگ»، «اوستان‌دیدی»، «پی‌کسدی»، «دستمال‌قاچیرتدی»، «پابلندی»، «ابه‌داش»، «زووو» و حتی والیبال.

حالا همه از آن‌همه بازی خسته شده بودیم و در غلام‌گردش نشسته بودیم پای صحبت بزرگ‌ترها که متوجه جنب‌وجوش دایی‌جان شدیم؛ آن موقع یک نوجوان دبیرستانی بود.

اتاق کوچکی در گوشه حیاط در اختیارش بود و یک گنجه (کمد دیواری) پر از خرت‌وپرت‌هایی که در نظر من هرکدامشان اسرارآمیز و عجیب‌وغریب بودند. حالا که داشت وسایلی را از انباری به اتاقش می‌برد، کم‌وبیش می‌شد حدس زد که فکر تازه‌ای در سر دارد.

دفعه قبل که آنجا بودیم، با تاریک‌شدن هوا چراغ‌های راهنمایی را در حیاط و پیاده‌روهای کنار باغچه‌ها کار گذاشته بود و ما بچه‌ها طعم هیجان رانندگی خیالی، توقف پشت چراغ قرمز و گاهی وقت‌ها فرار از آن را چشیده بودیم. یکی‌دو نفرمان هم پلیس شده بودیم و سوت زده بودیم.

ولی برنامه امشب فرق داشت. چند پیت حلبی خالی و یکی‌دو تخته دراز و پهن که به آن اتاق برده می‌شد، حکایت از کاردستی عجیب‌وغریب‌تری داشت.

پرس‌وجوها هم بی‌نتیجه بود؛ چون فقط شهرداری نیست که دوست دارد دور پروژه‌هایش حصار بکشد و یک‌دفعه از آن‌ها رونمایی کند!

در هر حال، شب رسید و بلیت‌ها را که بریده‌ای از یک دفتر کهنه بودند و دایی‌جان به مناسبت مراسم افتتاحیه به ما اهدا کرده بود، گرفتیم و وارد سالن شدیم. روی سه ردیف صندلی که با پیت‌ها و تخته‌ها چیده شده بود، نشستیم.

بعد چراغ خاموش شد. نوری روی دیوار تابید و عکسی روی دیوار نقش بست. دایی داستانی را شروع کرد و بعد عکسی دیگر... و عکسی دیگر...

دیدن و شنیدن این داستان مصور، اولین تجربه من از سینما بود؛ سینمایی که شرح سالن و بلیت و صندلی‌اش رفت، اما آپاراتش چیزی نبود جز یک دوربین کهنه، مقداری لوله مقوایی، چند ذره‌بین و کلی خلاقیت و ذوق و حوصله‌ای تمام‌نشدنی برای سرگرم‌کردن بچه‌های خانواده.

تذکره سینما ۲

در خانواده ما، تا زمان پیروزی انقلاب، سینما یکی از ممنوعه‌های مؤکد بود؛ تا آن حد که حتی از توقف، ولو کوتاه، در مقابل آن و تماشای عکس‌هایی که روی برد کنار یا مقابل سینما قرار داشتند نیز منع شده بودیم. سهل است که حتی باید نگاهمان را از تابلوی سردر سینما هم می‌دزدیدیم و با سرعت از آن منطقه بلاخیز رد می‌شدیم!

وقتی سرگذشت غم‌انگیز نعمت‌الله آغاسی را از زبان خانم همسایه شنیدم ــ که البته آن سرگذشت را هم همسرش در مجله‌ای خوانده و برایش گفته بود ــ خیلی دلم برایش سوخت.

آن داستان راست بود یا دروغ؟ نمی‌دانم. ولی بعدها فیلمی از آن ساخته شد به نام «نعمت نفتی».

در هر حال، از آن به بعد من شدم مشتری ترانه‌های آغاسی. در تندترین و شادترین آهنگ‌های او هم غم عمیق خواننده‌اش را حس می‌کردم و برایم چقدر غم‌انگیز بود حال کودکی که بر اثر بدرفتاری ناپدری معلول شده بود و...

---

اصرارهای ما بچه‌ها و فامیل تازه‌مان بالاخره مؤثر شد و مجوز یک‌بار سینما رفتن برای ما صادر شد.

در یک شب سرد زمستانی، برای اولین بار در هفت‌سالگی پا به سالن سینمای واقعی گذاشتم. در بالکن سینما ستاره آبی، به تماشای «فاتح دل‌ها» نشستیم.

اتفاقاً نقش اول این فیلم را مرحوم آغاسی بازی می‌کرد و در ذهن کودکانه من، این داستان ادامه «آن داستان» بود. زندگی غم‌بار کودکی آقای آغاسی را می‌دانستم و حالا در این فیلم، لنگیدن او را می‌دیدم. هر بار که دستمالش را درمی‌آورد و لنگ‌لنگان روی سن می‌رقصید، من بغض می‌کردم.

ولی مگر مصیبت دست از سر این آدم برمی‌داشت؟ او حالا خواننده معروفی بود و دختر یک آدم پولدار خاطرخواهش شده بود. دو نفر «آدم بد» مأمور شدند که ترمز ماشینش را دستکاری کنند و او هم بی‌خبر از همه‌جا، بی‌گناه و بی‌تقصیر، وقتی راهی سفر شد، به دره عمیقی سقوط کرد.

وقتی دکتر باند را از چشم‌های آقای آغاسی برداشت، او خیره به سقف (دوربین) نگاه کرد و با هیجان و وحشت گفت: «من هیچ‌چیز نمی‌بینم! من کور شدم!»

بغض من ترکید. گریه‌ام کم‌کم دوروبری‌ها را متوجه کرد و از اینجا تا اواخر فیلم، که آن مرحوم بینایی‌اش برگشت، گریه کردم و هرجا که او آواز خواند، من هق‌هق زدم.

«فاتح دل‌ها» تمام شد. از سالن تاریک که بیرون آمدیم، چشم‌های ورم‌کرده و قرمز من و حال‌وروزم در داخل سینما، اسباب خنده کسانی شد که صدای گریه‌ام را شنیده بودند.

اطرافیانم برای شیر فهم کردن من که این‌ها همه‌اش داستان و افسانه است و ربطی به زندگی واقعی آقا نعمت ندارد، خیلی به زحمت افتادند!

✍️ مهدی ریاحی
فرهنگ و هنر